خرید بک لینک
یه الکترون که تو آخرین شِلِ دور هسته میچرخیده و با انرژی زیادی که به دست میاره، یواش یواش از دورِ گردش خارج میشه، بدونِ اینکه تو جدول مندلیف عدد از عددی تکون بخوره. تو بگی الکترونی از الکترونِ عنصرا کم و زیاد بشه. خارج میشه و دور میشه و دور میشه و یواش یواش برای خودش تو تاریکیِ فضا حرکت میکنه. آزاد و رها تو محیط، شاهد حرکتِ همه و هیچ. این داستانِ منه؛ همونِ تک الکترون که نیروهای شیمیایی و فیزیکی، جابه جاش کردن. داستانِ جدا شدن و دور شدن و هنگامِ غصه، فراموش شدن. مینویسم و مینویسم که تو این دنیای پر پتانسیل، بین این همه الکترون ریز و درشت، دووم بیارم! + نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ساعت 22:57&nbsp توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:21

از دست فروش زیر پل کترا- مازوبن یه قاشق چوبی خریدم که تو مخیله قاشقه نمیگنجید آمریکا که هیچی، تا تهرانم تو کیفم بمونه. از اونور شلوار لی گپی که تو عراق جا موند، حالا معلوم نیست پای کیه. اجسام و وسایلم حتی نمیدونن قراره دو روز بعد چی به سرشون بیاد یا حتی کجا باشن، ما آدما پس نگران چی هستیم، مایی که انگار جای خود داریم...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۶ساعت 0:30&nbsp توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:21

زندگی با آرزوهای دور و به نظر دست نیافتنی؟ جهلِ نشناختن یه کانسِپت از پایه؟ یا حسرتِ از دست دادن اون چیزی که به زحمت به دست آوردی؟ کدوم بدتره؟ اینکه آرزوی پرواز داشته باشی در حالیکه آسمون خیلی خیلی دور به نظر میرسه؟ پرواز رو نشناسی و تجربه نکرده باشی؟ یا لذت پرواز رو چشیده باشی و با اینکه خیلی بهت چسبیده، این قدرت رو از دست داده باشی؟ + نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:11&nbsp توسط نجوان |

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

از ایران... به انگلستان... به آمریکا... به کانادا...فعلا!

(بره تو لیست بایوگرافی های قبلی.)

برچسب: بایوگرافی, نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

کارم شده دلداری دادن به آدما؛ خوروندن حرفایی که حالا خودمم در دو به شکیشون کرال میزنم.

در دل، فغانم هواست از برای این همه هیچ بودن این انسان پوچ. ..

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 2:41&nbsp توسط نجوان |


برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

اشتباه این بود که نفهمیدیم "آدما مقصد نیستن فقط همراهن!" اشتباه این بود که "همیشه مقصدم بودی، کجا با تو سفر کردم...؟" هیچ جا!

ناپیرو- خواجه امیری

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 19:2&nbsp توسط نجوان |


برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

مثلا موقع میوه خوردن، وقتی پوستِ خیار به جای نوارای بلند و صاف، میشدن تیکه های منقطع و آخرشم از یه کیلو میوه سیصد گرمش باقی میموند، وقتی پوست پرتقال رو نمیتونستم پشت سر هم و بدون بریده بریده شدن بکَنم که بعد بپیچمشون و گل رز درست کنم، وقتی نمیتونستم سیب زمینی هایی که قرار بود سرخ بشن رو دقیق اندازه هم خورد کنم که نسوزن، وقتی نمیتونستم یه تیکه کاغذو مثل مامان صاف با قیچی جدا کنم یا موقع رنگ آمیزی مثل اون از خط ها بیرون نزنم، وقتی تاریخ دقیق انقلاب و برگشت امام خمینی رو یادم نمیموند، وقتی فرمولای شیمی دبیرستان که به زور میخواستن تو راهنمایی درس بدن رو یاد نمیگرفتم، وقتی دو تا آدم رو تو خیابونای لندن میدیدم که صورتاشون خیلی خیلی به هم نزدیکه و نمیفهمیدم اون وسطا چه خبره، وقتی نمیتونستم زیر و روی بافتنیِ حرفه و فن رو درست قرار بدم و یه شالگردن لعنتیو تموم کنم، وقتی فیزیک رو به جای مفهومی فهمیدن حفظ میکردم که امتحان آخر سال پاس شه، وقتی بابا میگفت جلوی فلانی مانتوی بلندتر بپوش، وقتی نمیفهمیدم با هر بار گفتن "کاش اصلا همونجا تنها زندگیمو میکردم" موقع دعوا و بحث، چه نیشتری به قلب مامان و بابا میزنم، وقتی نمیفهمیدم چطور میشه خدا دست میذاره رو نقطه ضعف آدما و از همونجا باهاشون بازی میکنه، وقتی نمیفهمم این همه تنهایی قراره به کجا ختم شه، یا مثلا این همه تجربه قراره به کجا برسونتم

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 3:26

ترم دوم که بودم، ژنتیکو به صورت نوشتن مقاله امتحان میگرفتن. یه سوال میدادن و میبایست فلان قد کلمه براش مینوشتی. بعدم حفظشون میکردی و تو خود جلسه دوباره مینوشتی رو برگه امتحان. خودِ توضیحِ روش برای گرخیدن یه سری دانشجوی تازه وارد به نظرم کافی میاد. تو کل دو ترم برای ما از علم ژنتیکِ باکتری و اینکه چطور صورت میگیره و مرحله به مرحلش چطوره و کدوم اعضا درگیرن، صحبت میشد. من حتی نصف این درسا رو تو پیش دانشگاهیم خونده بودم و به گوشم آشنا میومدن. بعد، جلسه آخر سوال دادن که آقاجون این همه براتون از دَبِلیو هِچ ها گفتیم، برای ما یه مقاله بنویس رک و پوست کنده بگو این همه داستان اصلا برای چی صورت میگیره؟! اینکه مثل بز هفته ای دو جلسه اومدین نشستین نُت برداشتین زل زل نگا کردین به اون لِکچِرِر

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 12:38

پرسید :"تنهایی، امتحان خداس؟ یا نتیجه امتحانِ خدا، تنهاییه؟!"

گفتم :"نمیدونم"

گفت :"به نظرم باید دید تنهایی ترجیحته یا تقدیرت."

گفتم :"دهنت رو خیلی خیلی محکم ببند تا زودتر از تنهایی خَفَت نکردم!"

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:51&nbsp توسط نجوان |


برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 12:38

لب تاب قدیمی. پوشه قدیمی. آهنگ قدیمی. صدای قدیمی. خاطره قدیمی. میخوای بگی "منظورت از قدیمی همین دو سه سال پیشه دیگه؟" میخوام بگم "منظورم از قدیمی اون روزاییه که جایی نرفته بودم، دلی نداده بودم، دور نشده بودم. قدیمی یعنی زمانیکه تو رو

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 0:32

NILOBLOG.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 0:32

ترم دوم که بودم، ژنتیکو به صورت نوشتن مقاله امتحان میگرفتن. یه سوال میدادن و میبایست فلان قد کلمه براش مینوشتی. بعدم حفظشون میکردی و تو خود جلسه دوباره مینوشتی رو برگه امتحان. خودِ توضیحِ روش برای گرخیدن یه سری دانشجوی تازه وارد به نظرم ک

برچسب: نویسنده: مهراد مرادیان تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 0:32

صفحه بندی